×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

آزاد 66

تو هم همرنگ منی

 

 

تو هم ، همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي !

تو بي برگي و من هم چون تو بي برگم

من و پاييزچو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه مي بايد

مرا هم گريه مي شايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بر دارد

به خود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوگ بزرگ باغ ، گريان است

به هنگام غروب تلخ و دلگيرت

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد مي بوسد

باغ زرد را بدرود مي گويد

دود  در خاطرم يادي سيه چون دود

بياد آرم : با ((مادر )) مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همرا ه نگاه ما

غمين اشك جدايي بود و رنج بوسه بدرود

تو هم ، همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست

تو از اين باد پاييزي دلت سرد است

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران مي كند پاييز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه مي ريزند

تو مي ماني و عرياني

تو مي ماني و حيراني

الا اي باغ پاييزي

دل من هم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

بدست نااميدي تير باران مي كند پاييز

ولي پاييز من پاييز اندوه است

دلم لبريز اندوه است

چنان زرينه پولكهاي تو كزجنبش هر باد مي بارد

مرا برگ نشاط از شاخه مي ريزد

نگاه جان پناهي نيست

كه از لبهاي من لبخند پيروزي برانگيزد

خطا گفتم ، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

ترا در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

همين فردا

رخت را مادر ابر بهاري گرم مي شويد

نسيم باد نوروزي

تنت را در حرير ياس مي پيچد

بهارين آفتاب ناز فروردين

بر اندامت لباس برگ مي پوشد

هنرور زرگر ارديبهشت از نو

بر انگشت درختانت نگين غنچه مي كارد

و پروانه ، مي شبنم ز جام لاله مي نوشد

دوباره گل بهر سو مي زند لبخند

و دست باغبان گل بوته ها را مي دهد پيوند

در اين هنگامه ها ابري به شوق اين زناشويي

به بزم گل ، تگرگ ريز ، جاي نقل مي پاشد

و ابري سكه باران به بزم باغ مي ريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها مي شود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده مي آيد

بهاري پشت سر داري

تو را دل شادمان بايد

الا اي باغ پاييزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ مي پوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه مي كند باران فروردين

مرا باران به غير از ديده ي تر نيست

تو را گر مادر ابر بهاري هست

مرا نقشي ز مادر نيست

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

تو بزمت مي شود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من

نشان از كور سويي نيست

نسيم آرزويي نيست

گل خوش رنگ و بويي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست

كه گلهاي غمم را آبياري مي كند شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند اندوه است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پاييزي؟!

 

 

 

 

                                                                                                     مهدي سهيلي

شنبه 4 دی 1390 - 6:17:45 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


سکوت ......


راه استفاده از گوجه فرنگی برای زیبایی13


8 تکه لباسی که هر خانم باید داشته باشد+ مطلب کاربردی


مفيدترين روغن‌هاي گياهي براي انواع مختلف مو


فوت و فن‌های جذاب بودن را یاد بگیرید


میوه ای تابستانی که شما را خوش اخلاق می کند!


طنز: روش شکار شوهر در ایران


راار هایی برای دوست داشتن مردان بدقلق


اندیشه هاااااااااا


متن زیبا ارسالی یکی از دوستان خوب


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

273749 بازدید

96 بازدید امروز

42 بازدید دیروز

629 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem